8 داستان کوتاه از بهلول
صدای
شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:
برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها "
نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممكن است كه :
" خریت " آنها در تو اثر كند.
الاغ عمرش را به خلیفه داد
بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت.
كاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خلیفه خواست ، با او شوخی كند.
گفت : موجب حیرت است كه تو را پیاده
می بینیم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به
" شما."
طول عمر
ابلهی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!
همنشینی با همنوعان
شاعری تازه كار كه تظاهر به احساس می كرد
گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!!!!!
ارزش هارون الرشید از نظر بهلول
روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به
حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم
چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دینار.
هارون بر آشفته گفت: دیوانه ، لنگی كه به
خود بسته ام فقط پنجاه دینار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قیمت كردم .
وگرنه خلیفه كه ارزشی ندارد.
شكار هارون الرشید
روزی هارون الرشید و جمعی از
درباریان به شكار رفته بودند.
بهلول نیز با آن ها بود. آهویی در شكار گاه
ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افكند
ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
بهلول فریاد زد:" احسنت. "
خلیفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره می كنی ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من برای آهو بود،
نه برای " خلیفه".
گول زدن داروغه
داروغه بغداد در میان جمعی مدعی
شد كه تا كنون هیچ كس نتوانسته است
او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا
حضور داشت. به داروغه گفت:
گول زدن تو بسیار آسان است ولی به
زحمتش نمی ارزد.
داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی
چنین می گویی.
بهلول گفت: افسوس كه اینك كار مهمی دارم،
و گر نه به تو ثابت می كردم.
داروغه لبخندی زد و گفت:
برو و پس از آنكه كارت را انجام دادی بر گرد
و ادعای خود را ثابت كن.
بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم ،
و رفت.
یكی دو سا عتی داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول
خبری نشد و آنگاه داروغه در یافت كه:
چه آسان از یك:
" دیوانه " گول خورده است.
علم نجوم
شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی
شد كه علم نجوم می داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسید:
آیا می دانی در همسایگی ات كه نشسته است؟
مدعی گفت: نمی دانم؟
بهلول گفت: تو كه همسایه ات را نمی شناسی،
چگونه از ستاره های آسمان ، خبر داری؟
شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:
برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها "
نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممكن است كه :
" خریت " آنها در تو اثر كند.
الاغ عمرش را به خلیفه داد
بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت.
كاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خلیفه خواست ، با او شوخی كند.
گفت : موجب حیرت است كه تو را پیاده
می بینیم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به
" شما."
طول عمر
ابلهی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!
همنشینی با همنوعان
شاعری تازه كار كه تظاهر به احساس می كرد
گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!!!!!
ارزش هارون الرشید از نظر بهلول
روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به
حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم
چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دینار.
هارون بر آشفته گفت: دیوانه ، لنگی كه به
خود بسته ام فقط پنجاه دینار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قیمت كردم .
وگرنه خلیفه كه ارزشی ندارد.
شكار هارون الرشید
روزی هارون الرشید و جمعی از
درباریان به شكار رفته بودند.
بهلول نیز با آن ها بود. آهویی در شكار گاه
ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افكند
ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
بهلول فریاد زد:" احسنت. "
خلیفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره می كنی ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من برای آهو بود،
نه برای " خلیفه".
گول زدن داروغه
داروغه بغداد در میان جمعی مدعی
شد كه تا كنون هیچ كس نتوانسته است
او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا
حضور داشت. به داروغه گفت:
گول زدن تو بسیار آسان است ولی به
زحمتش نمی ارزد.
داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی
چنین می گویی.
بهلول گفت: افسوس كه اینك كار مهمی دارم،
و گر نه به تو ثابت می كردم.
داروغه لبخندی زد و گفت:
برو و پس از آنكه كارت را انجام دادی بر گرد
و ادعای خود را ثابت كن.
بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم ،
و رفت.
یكی دو سا عتی داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول
خبری نشد و آنگاه داروغه در یافت كه:
چه آسان از یك:
" دیوانه " گول خورده است.
علم نجوم
شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی
شد كه علم نجوم می داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسید:
آیا می دانی در همسایگی ات كه نشسته است؟
مدعی گفت: نمی دانم؟
بهلول گفت: تو كه همسایه ات را نمی شناسی،
چگونه از ستاره های آسمان ، خبر داری؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط سعید
|
دراین وبلاگ قصددارم ؛حکایات کوتاه اما پرمحتوا را برای شما عزیزان قرار دهم .امیدوارم مورد توجه شما قرارگیرد.وبلاگ اصلی بنده با عنوان مسافر به ادرس ذیل می باشد.http://mosaferiran.blogfa.com/