به نام حضرت دوست كه هرچه داريم ازاوست

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد..

قدرشناسی
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند».
آورده اند که : گرگي و روباهي با هم دوست بودند . روباه از تيزهوشي اش استفاده مي کرد و گرگ از زور زياد و چنگال تيزش / روباه شکار را پيدا مي کرد و گرگ آن را شکار مي کرد . بعد با هم مي نشستند و حيوان بيچاره اي را که شکار کرده بودند ، مي خوردند . روزگارشان بد نبود ، تا اينکه چند روز روباه هرچه گشت ، شکاري پيدا نکرد . به همين دليل ، هم گرگ و هم روباه بسيار گرسنه بودند . تصميم گرفتند هرکدام به سمتي بروند ، شايد بتوانند چيزي براي خوردن پيدا کنند . روباه باز چيزي به دست نياورد و دست خالي برگشت ، اما گرگ لانه مرغي پيدا کرد و با عجله خودش را به روباه رساند و گفت : " چه نشسته اي که لقمه چرب و نرمي پيدا کرده ام . " روباه خوشحال شد و گفت : " چه پيدا کرده اي که اينقدر خوشحالي ؟ محل آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " کاري به اين کارها نداشته باش . دنبال من بيا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم به دنبالش / آنها رفتند و رفتند تا به خانه اي رسيدند . خانه ، حياط بزرگي داشت و يک مرغداني هم در گوشه حياط بود . گرگ ايستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " اين هم لقمه چرب و نرمي که گفته بودم . ببينم عُرضه اش را داري يک مرغ چاق و چله شکار کني و بياوري با هم بخوريم . " روباه که خيلي گرسنه بود ، با عجله به داخل حياط رفت و خودش را به مرغداني رساند . در گوشه اي پنهان شد تا در فرصتي مناسب به مرغداني حمله کند . داخل مرغداني هفت - هشت مرغ و خروس چاق و چله مشغول خوردن آب و دانه بودند . آب از دهان روباه سرازير شد . در مرغداني باز بود و او مي توانست به راحتي يکي از مرغها را قاپ بزند و فرار کند . اما ناگهان تيز هوشي اش گل کرد و با اينکه گرسنگي نمي گذاشت درست فکر کند ، با خود گفت : " در باز و مرغ چاق / چرا گرگ که خودش اين صحنه را ديده به مرغداني حمله نکرده ؟ معمولا ً من شکار پيدا مي کردم و او شکار مي کرد . حالا چه شده که او شکار به اين خوشمزگي را ديده ، اما کاري نکرده و آمده دنبال من / حتما ً کاسه اي زير نيم کاسه است . بهتر است بي احتياطي نکنم و ته و توي قضيه را دربياورم . " با اين فکرها روباه سلانه سلانه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالي ديد ، عصباني شد و گفت : " مطمئن بودم که تو عرضه شکار يک مرغ را هم نداري . چرا دست خالي برگشتي ؟ " روباه گفت : " چيزي نشده . فقط مي خواهم بدانم اين خانه و اين مرغداني مال کيست و چرا صاحبخانه در مرغداني اش را باز گذاشته است ؟ " گرگ گفت : " اين حرفها چه ربطي به گرسنگي و شکار ما دارد ؟ اين خانه ، خانه قاضي شهر است که حتما ً کارگرش فراموش کرده در ِ مرغداني را ببندد . " روباه تا اسم قاضي شهر را شنيد ، دو پا داشت ، دو پاي ديگر هم قرض کرد و به سرعت از آنجا دور شد . گرگ که انتظار چنين حرکتي را نداشت ، دنبال روباه دويد تا به او رسيد . جلوي روباه را گرفت و گفت : " چرا فرار مي کني ؟ مگر شير درنده ديده اي که اينقدر ترسيدي ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از اين است که مرغ خانه قاضي را بخورم . وقتي كه قاضي بفهمد من مرغ خانه اش را دزديده ام ، به مردم مي گويد که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنيدن اين حکم ، به دنبال روباه ها مي افتند و نسل روباه را از روي زمين بر مي دارند . گرسنه باشم بهتر از اين است که دودمانم را به باد بدهم . " از آن به بعد هر وقت کسي بخواهد از در افتادن با آدمهاي با نفوذ دوري کند ، مي گويد : " حکايت ما هم شده ، حکايت روباه و مرغهاي قاضي "
منبع : سایت تاجریان
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندي توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند آن خانواده گستاخي کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند، بلکه به آنها فضاي کوچکي از زير زمين خانه را اختصاص دادند.
همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روي زمين سخت بودند،فرشته پيرتر سوراخي در ديوار ديد و روي آن را پوشاند.
فرشته جوان تر علت را پرسيد و او گفت: چيزها هميشه آن طوري نيستند که به نظر مي رسند.
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسيار فقير ، اما مهمان نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري که داشتند،
آن زوج رختخواب خود را در اختيار فرشته ها قرار دادند، تا شب را راحت بخوابند
صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گريان ديدند. تنها گاوشان، که شيرش تنها راه درآمدشان بود، در مزرعه مرده بود
فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پيرتر گفت: چه طور اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ مرد اولي همه چيز داشت با اين حال تو کمکش کردي. خانواده دومي چيزي نداشتند اما همان را هم با ما تقسيم کردند و با اين حال تو گذاشتي گاوشان بميرد
فرشته پيرتر پاسخ داد:«چيزها هميشه آنطور نيستند که به نظر مي رسند؛ شبي که ما در زيرزمين آن عمارت بوديم متوجه شدم که در سوراخ ديوار طلا پنهان کرده بودند. از آنجا که صاحبخانه طماع و بخيل بود و مايل نبود ثروتش را با کسي شريک شود، من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد.شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابيده بوديم، فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد، من در ازا گاو را به دادم.»
منبع:سایت تاجریان
در روزگاران گذشته که لحاف و تشک آماده وجود نداشت ، مردم مقداري پشم و پارچه مي خريدند و به لحاف دوز مي دادند تا براي آنها تشک و لحاف بدوزد . در ايران به افرادي که لحاف مي دوختند " حلاج " مي گفتند . حلاج ها با کمان حلاجي ، پشم را مي زدند تا نرم شود و گره هاي آن باز شود ، سپس آن را در کيسه اي پارچه اي مي ريختند و مي دوختند . يک روز حلاج قصه ما براي کار حلاجي عازم روستاي ديگري شد . از خانواده اش خداحافظي کرد و کمان حلاجي اش را برداشت و براه افتاد . زمستان بود و هوا سرد و زمين از برف پوشيده بود . او که اسب و الاغي نداشت ، پياده راه افتاد . از روستاي خود دور شده بود که ناگهان چشمش به گرگ گرسنه اي افتاد که آرام آرام به او نزديک مي شد . حلاج که وسيله اي براي دفاع از خود نداشت ، تصميم گرفت از درختي بالا برود و به اين وسيله خودش را از دسترس گرگ دور کند . به دور و برش نگاهي انداخت ، از شانس بد او ، تا چشم کار مي کرد ، برف بود و تا دور دستها حتي درخت خشکي هم ديده نمي شد . حلاج فهميد که به آخر خط رسيده است ، با خود گفت : " کاش چوبدستي يا چماقي داشتم و با آن به گرگ حمله مي کردم . " اين فکر او را به ياد کمان حلاجي اش انداخت . اول تصميم گرفت که با آن به گرگ حمله کند . کمانش را اين دست و آن دست کرد و فهميد که کمانش به درد مقابله با گرگ نمي خورد . از سوي ديگر ، دوست نداشت وسيله کارش را در نبرد با گرگ از دست بدهد . مي خواست فکر حمله به گرگ با کمان حلاجي را از سر بيرون کند که ديد گرگ به چند قدمي او رسيده است . ناخودآگاه کمان حلاجي را بالا گرفت که به سر گرگ بزند ، دستش به زه کمان خورد و صداي آن بلند شد . گرگ که انتظار شنيدن چنين صدايي را نداشت ، چند قدم به عقب رفت . حلاج فهميد که گرگ از صداي کمان حلاجي مي ترسد . بي درنگ روي زمين نشست و مشغول زدن کمان حلاجي شد . گرگ ترسيد و عقب تر رفت . حلاج دست از کار کشيد . گرگ که گرسنه بود ، بعد از قطع شدن صداي کمان ، دوباره به طرف حلاج هجوم برد . حلاج دوباره مشغول نواختن کمان حلاجي شد . اين جنگ و گريز ساعتها ادامه داشت . تا حلاج خسته مي شد و دست از زدن کمان مي کشيد ، گرگ به او نزديک مي شد . از آن طرف تا حلاج دست به کمان مي برد و " بنگ بنگ " صداي کمانش بلند مي شد ، گرگ فرار مي کرد . حلاج که چاره اي جز اين کار نداشت ، آنقدر به اين کار خود ادامه داد تا اينکه گرگ خسته شد و رفت . حلاج از اين که جان سالم به در برده بود ، خدا را شکر کرد و به خانه اش بازگشت . همسر او که منتظر بود شوهرش با دست پر به خانه برگردد ، رو به او كرد و گفت : " خسته نباشي . چه خبر از کار ؟ براي کسي حلاجي کردي يا نه ؟ " حلاج گفت : " حلاجي کردم . ساعتهاي زيادي هم حلاجي کردم ، اما اجرتي نگرفته ام و دست خالي برگشته ام . " همسرش پرسيد : " چرا ؟ مگر براي کي کار کردي که به تو دستمزد نداد ؟ " حلاج گفت : " حلاج گرگ بودم . براي گرگ حلاجي کردم که نه تشکي نداشت و نه لحافي ." بعد همه ماجرا را براي همسرش تعريف کرد و باز هم براي آنکه جان سالم بدر برده است ، خدا را شکر کرد .
از آن پس ، به کسي که کار و تلاش زيادي کرده باشد ، اما سود و دستمزدي به دست نياورده باشد ، مي گويند : " حلاج گرگ بوده است ".
منبع :وب سایت تاجریان
شخصی با بخیلی رفاقت داشت. یک روز به او گفت: میخواهم به مسافرت بروم. برای یادگاری، انگشتر خود را به من بدهید تا هر وقت آن را ببینم از شما یاد خیر کنم.
بخیل گفت: هر وقت انگشت خود را از انگشتر خالی دیدی از من یاد کن که تو انگشتر خواستی و من ندادم!
شخصی با بخیلی رفاقت داشت. یک روز به او گفت: میخواهم به مسافرت بروم. برای یادگاری، انگشتر خود را به من بدهید تا هر وقت آن را ببینم از شما یاد خیر کنم.
بخیل گفت: هر وقت انگشت خود را از انگشتر خالی دیدی از من یاد کن که تو انگشتر خواستی و من ندادم!
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي هستی؟
جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند.
بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را ميداني؟
عرض كرد آري...
سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميكنم و چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني..
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد.
باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.
بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني، آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟
عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني.
خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز.
بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و
اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.
جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و
ادامه داد:
در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.
و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

چند تا داستان از ملا نصرالدین
داستان اول(سر پشت پنجره):
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"
داستان دوم( آنجا که خدا هست):
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"
داستان سوم( ملا نصر الدین همیشه اشتباه می کرد):
ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."
ملا نصر الدین پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!!"
" اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند..."
داستان چهارم( زن کامل):
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
-" خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.
به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"
داستان پنجم( ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد):
ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
-" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"
داستان ششم( استاد کیست؟):
مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
-" چطور مرشد عرفان شدید؟"
ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم.
برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!"
داستان هفتم( اهمیت جنگل):
یکی از شاگردان ملا نصرالدین پرسید:" تمام استادان می گویند که گنج روح، چیزی است که باید در تنهایی کشف شود. پس برای چه ما با همیم؟"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" با همید، چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست!
جنگل رطوبت هوا را تامین می کند، در مقابل طوفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند."
- اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند، ریشه است. و ریشه یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند."
-" جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای گروه تا به شیوه خودش تکامل یابد..."
پند واندرز
آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.
- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.
- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.
- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.
- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.
- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.
- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.
- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.
- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.
- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.
- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.
- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.
- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.
- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.
- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.
- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.
- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.
- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.
- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.
- تملق کار ابلهان است.
- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.
- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.
- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.
- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.
- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.
- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.
- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.
یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !
آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانوادهام كافیه !
آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچههام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !
آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟
آمریكایى: بجاى اینكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...
مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !
مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !
مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
یکی از غذاخوریهای بینراه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
رانندهای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوشجان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشتهاید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوهتان خواهیم گرفت،ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد…
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.