تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آورده اند که : گرگي و روباهي با هم دوست بودند . روباه از تيزهوشي اش استفاده مي کرد و گرگ از زور زياد و چنگال تيزش / روباه شکار را پيدا مي کرد و گرگ آن را شکار مي کرد . بعد با هم مي نشستند و حيوان بيچاره اي را که شکار کرده بودند ، مي خوردند . روزگارشان بد نبود ، تا اينکه چند روز روباه هرچه گشت ، شکاري پيدا نکرد . به همين دليل ، هم گرگ و هم روباه بسيار گرسنه بودند . تصميم گرفتند هرکدام به سمتي بروند ، شايد بتوانند چيزي براي خوردن پيدا کنند . روباه باز چيزي به دست نياورد و دست خالي برگشت ، اما گرگ لانه مرغي پيدا کرد و با عجله خودش را به روباه رساند و گفت : " چه نشسته اي که لقمه چرب و نرمي پيدا کرده ام . " روباه خوشحال شد و گفت : " چه پيدا کرده اي که اينقدر خوشحالي ؟ محل آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " کاري به اين کارها نداشته باش . دنبال من بيا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم به دنبالش / آنها رفتند و رفتند تا به خانه اي رسيدند . خانه ، حياط بزرگي داشت و يک مرغداني هم در گوشه حياط بود . گرگ ايستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " اين هم لقمه چرب و نرمي که گفته بودم . ببينم عُرضه اش را داري يک مرغ چاق و چله شکار کني و بياوري با هم بخوريم . " روباه که خيلي گرسنه بود ، با عجله به داخل حياط رفت و خودش را به مرغداني رساند . در گوشه اي پنهان شد تا در فرصتي مناسب به مرغداني حمله کند . داخل مرغداني هفت - هشت مرغ و خروس چاق و چله مشغول خوردن آب و دانه بودند . آب از دهان روباه سرازير شد . در مرغداني باز بود و او مي توانست به راحتي يکي از مرغها را قاپ بزند و فرار کند . اما ناگهان تيز هوشي اش گل کرد و با اينکه گرسنگي نمي گذاشت درست فکر کند ، با خود گفت : " در باز و مرغ چاق / چرا گرگ که خودش اين صحنه را ديده به مرغداني حمله نکرده ؟ معمولا ً من شکار پيدا مي کردم و او شکار مي کرد . حالا چه شده که او شکار به اين خوشمزگي را ديده ، اما کاري نکرده و آمده دنبال من / حتما ً کاسه اي زير نيم کاسه است . بهتر است بي احتياطي نکنم و ته و توي قضيه را دربياورم . " با اين فکرها روباه سلانه سلانه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالي ديد ، عصباني شد و گفت : " مطمئن بودم که تو عرضه شکار يک مرغ را هم نداري . چرا دست خالي برگشتي ؟ " روباه گفت : " چيزي نشده . فقط مي خواهم بدانم اين خانه و اين مرغداني مال کيست و چرا صاحبخانه در مرغداني اش را باز گذاشته است ؟ " گرگ گفت : " اين حرفها چه ربطي به گرسنگي و شکار ما دارد ؟ اين خانه ، خانه قاضي شهر است که حتما ً کارگرش فراموش کرده در ِ مرغداني را ببندد . " روباه تا اسم قاضي شهر را شنيد ، دو پا داشت ، دو پاي ديگر هم قرض کرد و به سرعت از آنجا دور شد . گرگ که انتظار چنين حرکتي را نداشت ، دنبال روباه دويد تا به او رسيد . جلوي روباه را گرفت و گفت : " چرا فرار مي کني ؟ مگر شير درنده ديده اي که اينقدر ترسيدي ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از اين است که مرغ خانه قاضي را بخورم . وقتي كه قاضي بفهمد من مرغ خانه اش را دزديده ام ، به مردم مي گويد که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنيدن اين حکم ، به دنبال روباه ها مي افتند و نسل روباه را از روي زمين بر مي دارند . گرسنه باشم بهتر از اين است که دودمانم را به باد بدهم . " از آن به بعد هر وقت کسي بخواهد از در افتادن با آدمهاي با نفوذ دوري کند ، مي گويد : " حکايت ما هم شده ، حکايت روباه و مرغهاي قاضي "

منبع : سایت تاجریان